پینا بائوش ( 2009-1940 )
نویسنده: ماریا شوستووا
ترجمه: فاتح فرومند
پینا بائوش رقصنده، کرئوگراف (طراح حرکت) و معلم رقص در سال 1940 در شهر زولینگن آلمان به دنیا آمد. بائوش را میتوان یکی از سردمداران رقص مدرن به شمار آورد. خلاقیت و توانایی او نه تنها الهامبخشِ کرئوگرافها و رقصندهها بوده، بلکه بسیاری از کارگردانان تئاتر آوانگارد در جهان نیز تحت تأثیر وی قرار داشتهاند. نوآوریهای وی در زمینهی بدن و حرکت، نگرش هنرمندانِ زمینهی هنرهای اجرایی را متحول کرده است. او پس از چندین دهه فعالیت خلاقانه، سرانجام در سال 2009 میلادی درگذشت.
بیشترین علاقهی بائوش نه به چگونگی حرکات انسانها، بلکه در چیزی است که آنها را به حرکت وا میدارد. پینا بائوش گونهای از رقص-تئاتر را که از عواطف بشری تغذیه می کرد را توسعه بخشید. بنابراین احساسات غریزی، زمینه اصلی اجراهای او را تشکیل داد. او مفاهیمی نظیراضطراب، عدم امنیت، حقارت و ترس را همراه با کنایه و طنز، به شکلی هجو آمیز بیان می کند. بائوش، ضرورت عشقورزی را اساس روابط انسان میداند که در کنار واقعیت جنسیت و تعارض موجود در آن زیست میکند.
در گذر تاریخ، رقص هیچ گاه به واقعیتهای روزمره (که در تئاتر مورد توجه بوده است) نپرداخته است؛ بنابراین هیچ گاه چنین تغییرو ترکیبی در سبکها و شیوههای هنری تا به امروز رخ نداده است.
او تا سال 1959 زیر نظر "کورت یوس" در مدرسه "فولکسوانگ" در شهر "اسن" آموزش دید. در این دوره وی توانست قواعد باله کلاسیک و رقص اکسپرسیونیسم (که از سال 1910 تا 1920 در آلمان بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود) را فرا گیرد. همچنین بائوش زیر نظر "ماری ویگمن" و "رودلف لابان" آموزش دید و در ادامه به نیویورک رفت و سرانجام از مدرسه موسیقی "جولیارد" فارغ التحصیل شد. او در آنجا توانست در باله نو آمریکایی که تحت نظرِ " آنتونی تودور" قرار داشت، حضور پیدا کند. او در سال 1962 به آلمان بازگشت تا به کاوش ایدهای که در آینده شیوهی کرئوگرافی وی را تحت تأثیر قرار داد بپردازد. ایده ای که در آن "حرکت" صرفاً ابزاری برای تکنیک، نمایش، تصویر یا شکل پردازی نیست، بلکه حرکت جریانی است که در خلال آن اقشار بشر، یکدیگر و در نهایت خویشتن خویش را کشف می کنند. سرانجام بائوش "رقص تئاتر ووپرتال" را در سال 1973بنیاد نهاد.
بائوش نیز، همچون بسیاری از هنرمندان دیگر، به سنت های فرهنگی – تاریخیاش رجوع میکند تا بتواند از آن فراتر رود. او در این راه، بسیاری از قواعد باله کلاسیک را دگرگون کرد که نمونهی بارز آن اجرای "باندئون" در سال 1980 است. در این اجرا هنگامی که یکی از رقصندهها در حال رقص است، خون از ردیف استیکهایی که آویزان است سرازیر می شود؛ در این هنگام رقصنده به طرز اغراق آمیزی کفش هایش را از پا بیرون میآورد و آنها را از خون پر میکند.
بائوش با سختکوشی و تمرینِ فراوان، به گسترش امکانات بدن انسان به عنوان ابزار اصلی رقص، روی صحنه پرداخته است. او به این منظور از فرمهای متداول رقصها و شیوههای شرقی رقص- با آداپته کردن آنها - استفادهی فراوانی نموده است.
بدنِ رقصنده، هرچند از محدودیتها رها باشد، نیروی فراوانِ بالقوهای برای ابرازِ خشونت در خود دارد. این امر به خصوص در کافه مولر(1978) بسیار مشهود است. در یکی از اجراها، بائوش به عنوان یکی از رقصندهها، پیدرپی خود را به دیوار می زند و از طرف دیگر رقصندهای دیگر نیز پشت سر هم خود را روی کف صحنه پرتاب میکند و یا خود را روی میزی که روی صحنه قرار دارد میاندازد. اصواتِ خشنِ حاصل از این برخوردهای فیزیکی به نوعی الگوی ریتمیکِ اجرا تبدیل میشود که با موسیقی نیز همراه است. آشکارا، این مسأله بر مهارتِ بائوش بر نشان دادنِ کنشها به وسیلهی اصوات، موسیقی و غیره - به دور از هرگونه ترفند روایی و روانشناسانه - تأکید دارد. همچنین بائوش از تکنیکهای تئاتری هم بهره میبرد به عنوان مثال در بسیاری از لحظاتی که تحمّل جسمانی بالایی را از اجراگر میطلبد، از تکنیک "فاصله گذاری" برشت استفاده میکند؛ یا در بسیاری از اجراها، تماشاگران را مورد خطاب قرار میدهد و اجراگران داستانهای شخصی خود را به شیوهای غیر شخصی و با استفاده از عبارات حرکتی بیان میکنند. زیباییشناسی آثار وی در چهارچوب الگوهای رقص متداول و معمول قابل توضیح نیست؛ از طرف دیگر تئاتری بدون کلام هم محسوب نمیشود.
تکرارها، حذفها، پیچیدگی و واریاسیونهای رقص در داخل ساختارهای مونتاژ شده در مقیاسی عظیم، در مدت زمانی طولانی، همراه با صورت معکوسِ عواطف، تماشاگران را در لحظاتی خوشحال، ناراحت و یا متعجب میکند. عوامل اجرایی به صورتی طراحی شده تا دریافتِ تماشاگران در لایههای گوناگون ذهن و بدن تحریک شود. در اجراهای او، همزمان که پرسشهایی دربارهی رقص تئاتر بوجود میآید، پرسشهایی دربارهی زندگی اجتماعی هم مطرح، و صحنه به مکانی تبدیل میشود که در آن هیچ چیزی نمیتواند به صورت یک اصل روشن باقی بماند.
در واقع میتوان گفت بائوش ابهام و دو پهلوگویی را در بالاترین حدِّ خود نشان میدهد. در بیشتر کارهای او مردهایی آراسته دیده میشوند که کت و شلوار به تن دارند و ذهن تما شاگر را با حرکاتی که انجام می دهند (حرکات بدنِ نرمِ آنها دراین پوششِ آراسته) دچار نوعی تناقض میکنند؛ به عبارت دیگر می توان گفت که نوعی شک و تردید را القاء میکنند. آیا این امر، نوعی آداب و رسوم اجتماعی یا نوعی سرکوب اجتماعی یا نوع خاصی از خشونت و سرکوب زنان از جانب مردهایی مغرور و خونسرد را تفسیر و تشریح نمیکند؟ آیا زنان در حالتهای مختلفِ پوشیدن و لخت شدن، فقط ابزار جنسی مردها بوده و به قربانیانی تبدیل میشوند که متجاوزان اختیار تجاوز آنها را دارند؟ پوشش و لباس، فراتر از کاربردهای معمولش در زندگی روزمره، چه معنی دیگری میتواند داشته باشد؟ آیا کفشهایی که اکثر رقصندههای زن در اجراهای بائوش به پا دارند، و به یکی از نشانههای بارز آثار بائوش تبدیل گشته، میتواند دال بر میل، فریبندگی و سلاحی برای ویرانگری در نگرشی زن ستیزانه باشد؟ یا صرفاً نوعی خود شکنجهگری آنها با رویکردی سادو مازوخیستی است؟ به عبارت بهتر، آثار او تحت لوای رقصی است که کیفیت غلوآمیزِ آن در به نمایش گذاشتنِ این مسایل، واکنشها و پاسخ هایی مختلف را از جانب تماشاگران میطلبد؛ به این معنی که هرزگی، شهوانی بودن، خود مسخرگی و به طرزی جدّی عنان گسیختگی را یکجا در خود جمع دارد.
در اجراهای بائوش، تماشاگران درست به مانندِ اجراگران، باید برای هرگونه تغییر زاویهی پرسپکتیوهای هر صحنه مدام گوش به زنگ و هوشیار هستند. او با بدنهی کلّی کارش، تماشاگران را در انتخاب زاویهی دیدِ دلخواه خود، و دیدن آنچه که تمایل دارند آزاد می گذارد. بائوش بیش از هر کرئوگراف دیگری تماشاگران را در فرآیند کرئوگرافی درگیر مینماید. نمونهی بارز این درگیری در اجرای " مردِ شیشه پاک کن" (1997) اتفاق میافتد. در این اجرا رقصنده ها از لبهی صحنه با تماشاگران حرف میزنند. نمونه دیگر گرایش به این امر، اجرای مجدّد "میعادگاه " در سال 2000 است که در آن افراد بالای 60 سال سن، وضعیت مجسمه وار خود در جایگاه تماشاگر را رها کرده و در مقام بازیگرِ رقصنده ظاهر میشوند. در همین رابطه، شاید بتوان نکتهی مهمی را برای فهم آثار اخیر بائوش که شامل "مرغزار" (2000) و"آگووا"(2001) میشود را کشف کرد. آنچه در این آثار مشهود است ارتباطیست که میان افراد شکل میگیرد و این مسأله که چگونه جبرهای جهانی به طرز فزایندهای اختیار و توان آنها را کاهش میدهد.
اصل تغییر و انتقال در زیباییشناسی بائوش از همان رقص - اپراهای اولیهی او بوجود آمده است؛ آثاری نظیر "ایفی ژنی در تاوریس"(1975) و "ریش آبی"(1977) که در آن موسیقی "بارتوکگ" به فضای خفقانآور کارش حال و هوای ویژهای داده بود. در این اجراها، مویِ بلندِ زنان، در تضاد با چهرهی آنان، در اپراهایی با تمهای "جنایت" و "استبداد" ، به عنوان ابزاری در خدمت رقص در آمده بود.
بائوش به طرز وسواس گونهای، حرکات "شلاقی" را مورد کاوش قرار داده است. او همچنین از کلیپ، فیلمهای کوتاه و تصاویری که پشت سر هم بر پردههای سفید پخش میشوند، استفاده میکند؛ که نمونهی بارزِ این مسأله، اجرای "مازورکا فوگو" است که در آن رقصندهها درونِ گلهای شقایق خوابیدهاند و گلها مدام باز و بسته میشوند. تجربهی بازی در فیلمِ " و کشتی به راهش ادامه میدهد"( 1983) اثر فدریکو فلینی، او را به ساختنِ فیلم - رقص " سوگ ملکه" (90 - 1987) ترغیب کرد.
همچنین هیچ کس تا این اندازه علاوه بر کار بر روی حرکتِ بدنِ انسان، از ابزار و اشیای طبیعی، استفاده ننموده و فضای اجرا را متحول نکرده است؛ به عنوان مثال: در اجرای "ضیافت"، کف صحنه از چمن پوشیده میشود و یا برگ های زرد در "ریش آبی"، گلهای میخک در اجرای " گلهای میخک"(1982)، گِل و لای در "ویکتور(1988) مورد استفاده قرار میگیرد؛ همچنین در اجرای "آریاییها" (1979) رقصندهها تا ساق پا در آب فرو رفته و در آن میرقصند؛ و یا در اجرای "پالرمو پالرمو"(1990) یک دیوار بتونی فرو میریزد؛ و یا سطح های شیب داری که بالا و پایینِ صحنه، در اجرای "شب رقص 2" (1991) مورد استفاده قرار گرفتهاند؛ همچنین انبوهی از گلبرگهای لاله در اجرای "مرد شیشه پاککن"؛ سرانجام در اجرای "فقط تو"(1996) نیز جنگلی از چوبهای سرخ در میان صحنه ظاهر میشوند.
این محیطها و فضاهای مختلف، همچنان که رقصندهها را در وضعیت جسمانی خطرناکی قرار میدهد، اشاراتی سیاسی و پیوندهایی زیست محیطی را نیز در ذهن القاء میکند؛ به عنوان مثال دیوار برلین و ویرانی شهر در"پالرمو پالرمو" اینگونه است. شاید این موارد یادآور پریشانی، سردرگمی و افکار طنز آلود بشر در ارتباط با طبیعت باشد که این امر به خوبی در اجرای "رقص کلمه" مشهود است؛ هرچند که پیش از این " رودولف لابان" به طرز ماهرانهای به بررسی این پیوندها پرداخته است.
در اجراهای بائوش، حیوانات هم یادآور جهان ارگانیک هستند. به عنوان مثال در اجرای "گلهای میخک"، سگهای آلزاسی در رکاب نگهبانان، که اردوگاههای نازی را در ذهن تماشاگر زنده میکنند؛ همچنین سگهای سیاه در اجرای "دو سیگار در تاریکی" (1985) و یا گوسفندان در اجرای "ویکتور" و البته اسب آبی مصنوعی در اجرای "آریاییها" که حرکاتی مضحک را نیز انجام میدهد.
اشیاء در آثار بائوش موانعی را برای حرکت اجراگران نیز ایجاد میکنند؛ به عنوان مثال در "کافه مولر" صندلیهای غول پیکری در صحنه حضور دارند. همچنین اشیاء در آثار بائوش، عملکردی شبیه به شیوهی برخورد "مارسل دوشان" و "اندی وارهول" با اشیاء حاضر/ آماده پیدا میکنند. سیگار، اسباب بازی، لگنهای شستشو و اسباب و وسایل دیگر خانگی، عناوینی هستند که یادآور زندگی ملال آور روزمره هستند. در اجرای "ماژورو فوگو" بادکنکهای قرمزی که زنان را ملبس کردهاند، آنان را در حکم کالای مصرفی نشان میدهند. مسألهی"پوشش" ، به خصوص فراکهایی که معمولاً مردها به تن میکنند، به شما پیشنهاد میکنند که چیزی را با |آنچه پیدا کردهاید، بسازید. در اجراهای بائوش، البته هدف، نمایشِ صرفِ "بدل پوشی "، آنگونه که در نمایشهای کاباره مورد استفاده قرار می گیرد، نیست. هر چند استفاده از آنها را نمیتوان امروزی تلقی کرد اما بائوش در استفاده از آنها در رقص هنری معاصر خود پیشگام است و بدون هیچگونه شک و تردیدی بدل پوشی را به کار میبرد. شاید بتوان گفت این امر، هویتهای جنسیتی مشخص را همراه با نوعی دلهره و تشویش زیر سوأل می برد.
بائوش طراحی رقص را از حرکات بسیار عادی روزمره نظیر قدم زدن، شستشو، بچه داری، نوازش کردن، بوسیدن، سیگار دود کردن و غیره الهام می گیرد. اما آنچه حائز اهمیت است این مسأله است که حرکات فوق الذکر با وجود روزمره بودن، در نگاه تماشاگران بسیار شگفت انگیز جلوه میکند.
الهام گرفتن یا اندیشیدن، کلید اصلی تمرینهای بائوش است. او رقصندگانش را با طیف وسیعی از پرسش در خلال بداهه پردازی روبرو میکند و از آنها میخواهد که به ظرفیتهای روانیشان به هنگامی که از درون به بیرون سیر میکنند، بازگردند؛ این نکته حاکی از ارجاع او به متد استانیسلاوسکی میباشد. بائوش از تجربههای شخصی اجراگران، به خصوص هیجانهایشان، به عنوان یکی از ابزار تحت کنترل در کارش بهره میگیرد. او حرکات اجراگران را تصحیح و بازچینی میکند. در واقع میتوان گفت بافت حرکتی اجرا، از شیوه حرکات شخصی اجراگران پدید میآید.این نکته به نوعی مشارکت در کرئوگرافی اشاره دارد که به رقصندهها حسی از مالکیت میدهد. به طور کلی بائوش مثل بسیاری از کارگردانان تجربی، به استثنای ویلیام فورسیث، رهیافتش را با کرئوگرافها سهیم نمیشود؛ در واقع شیوهی کاری او شباهت بسیاری به کارگردانی "لو دودین" دارد.
سخن آخر اینکه تا به امروز هیچکس، حتی کرئوگرافهای سنّت شکن امروزی، نتوانسته است در جایگاه بائوش قرار بگیرد. رویکرد متفاوت بائوش به قدرت های روانی و جسمانی رقصنده ها، آنها را به اجراگرانی ماهر و کارآزموده به معنی واقعی کلمه در این دوره تبدیل کرده است.
منتشر شده در ماهنامه گروه تئاتر لیو شماره اول